بهترین وبلاگ ایرونی
بارون
  بارون
شنبه 28 بهمن ماه سال 1385
یادی از دکتر شریعتی

خداوندا! همواره‌، تو را سپاس می‌گذارم که هر چه در راه تو و در راه پیام تو‌، یش‌تر می‌روم و بیش‌تر رنج می‌برم‌. آن‌ها که باید مرا بنوازند‌، می‌زنند، آن‌ها که باید همگامم باشند‌، سد راهم می‌شوند‌، آن‌ها که باید حق‌شناسی کنند‌، حق‌کشی می‌کنند، ‌آن‌ها که باید دستم را بفشارند‌، سیلی می‌زنند،‌ آن‌ها که باید در برابر دشمن دفاع کنند‌، پیش از دشمن حمله می‌کنند و آن‌ها که باید در برابر سمپاشی‌های بیگانه‌، ستایشم کنند‌، تقویتم کنند‌، امیدوارم کنند‌، سرزنشم می‌کنند‌، تضعیفم می‌کنند‌، نومیدم می‌کنند‌، تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یاری می‌دارم‌، نومید شوم‌، چشم ببندم‌، رانده شوم‌... تا تنها امیدم تو شوی‌، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند‌، تنها از تو یاری طلبم و در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد.

خداوندا!‌ پارسایان بزرگی را که در انزوای ریاضت و عزلت پاک عبادت یا علم یا هنر‌، به کشتن نفس کمر بسته‌اند‌، هر چه زودتر توفیقشان ده‌!

خداوندا‌! به من توفیق تلاش در شکست‌، صبر در نومیدی‌، رفتن بی‌همراه‌، جهاد بی‌سلاح‌، کار بی‌پاداش‌، فداکاری در سکوت‌، دین بی دنیا‌، مذهب بی‌عوام‌، عظمت بی‌نام‌، خدمت بی‌نان‌، ایمان بی‌ریا‌، خوبی بی‌نمود‌، گستاخی بی‌خامی‌، مناعت بی‌غرور‌، عشق بی‌هوس‌، تنهایی در انبوه جمعیّت‌، دوست داشتن بی آن‌که دوست بداند‌، روزی کن‌.

خداوندا‌! لذّت‌ها را بر بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز را بر جانم ریز‌.

دکتر علی شریعت


چهارشنبه 18 بهمن ماه سال 1385
رد
رد پا
زمینی خشک بود م که هر روز در انتظار شب به جای پای خورشید می نگریستم..... تا ماه را ببینم

کویری بی آب بود م که هر سال در انتظار باران به سفیدی های آسمان دست دراز میکردم

تا این که تو آمدی

تو آفتاب و تو مهتابم شدی

تو تابستان و تو بهارم شدی

همه چیز طلایی شد حتی خودم

ولی افسوس .....

که این چرخ کج مدار لحظه ای درنگ نمی شناسد

تو نماندی ورفتی و من را با تنهایم تنها گذاشتی

ولی وقت رفتن چشمانت به من گفت:دوستت دارم ....با من بیا....

و من هر روز به دنبال شب رد پای خورشید را تا گم شدن دنبال میکنم تا ماه گوشه ای از زیباییت را در خاطرم زنده کند

و هر سال فصل ها را می شمارم تا در فصل باران طراوتت را زمزمه کنم

ومی گردم به دنبال رد پای تو در هر چیز

وتنهاییم همیشه پر از تو است

و هنوز طلایی هستم

چهارشنبه 18 بهمن ماه سال 1385
سختیها برای من

همیشه از تو نوشتن برای من سخت است

 که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است

 چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!

 چقدر این همه دیدن برای من سخت است

 خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت که

 بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است

 به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند

 به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است

 نقابدار خودی را چگونه بشناسم در این زمانه

 که خود را شناختن سخت است

 قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید

 که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است

 برای پیچک احساس بی خزان سهیل

همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است

 عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»

 بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است

 

عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود
گاهی تمام من به تو تبدیل می شود
وقتی به داستان نگاه تو می رسم
یکباره شعر وارد تمثیل می شود...
ای عابر بزرگ که با گام های تو
از انتظار پنجره تجلیل می شود
تا کی سکوت و خلوت این کوچه های سرد
بر چشم های پنجره تحمیل می شود
آیا دوباره مثل همان سال های پیش
امسال هم بدون تو تحویل می شود؟
بی شک شبی به پاس غزل های چشم تو
بازار وزن و قافیه تعطیل می شود
آن روز هفت سین اهورایی بهار
موعود! با سلام تو تکمیل می شود

 

شکسته

مردی کنار پنجره تنها نشسته است

مردی که بخش اعظم قلبش شکسته است

مردی که روح زخمی او درد می کند

مردی که تار وپود وی از هم گسسته است

چیزی درون سینه او می خورد ترک

سنگی میان تنگ بلورش نشسته است

مردم در انتظار نوای نی اند و مرد

حتی نفس نمی کشد از بس که خسته است

با احتیاط می کند از زندگی عبور

مردی که مرگ بر سر او شرط بسته است

***

پیچیده بوی دوست در آن سوی پنجره

نفرین به هرچه پنجره وقتی که بسته است


چهارشنبه 18 بهمن ماه سال 1385
.متحان
بالاخره امتحانات ترم اول تموم شد حالا باخیال راحت میتونیم بشینیم رایانه کار کنیم

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
من یکی  از هزاران  هستم
شناسنامه کامل من...
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
بازدیدکنندگان هفته : 9771
by mosayeb20.blogsky.com

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

تصویر منتخب در ایراپیک تصویر اتفاقی در ایراپیک