بهترین وبلاگ ایرونی
بارون
  بارون
جمعه 27 مهر ماه سال 1386
وصیت نامه کورش کبیر
 

فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام.

وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم.

 

 

من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام.

 

زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پیروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب . در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر این چنین نبود آنگاه  ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.

  

 

باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد.

من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده‌تر است کشور را سامان خواهد داد.

    

 

فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.

تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند.

 

 

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

 

 

هر کس باید برای خویشتن دوستان یک دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد.

از کژی و ناروایی بترسید .اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید ، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد . من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم . نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود.

  

 

به نام خدا و نیاکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید.

پیکر بی‌جان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از این که انسان به خاک که این‌همه چیزهای نغز و زیبا می‌پرورد آمیخته گردد.

من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می‌بخشد آمیخته گردم.

 

 

هم‌اکنون درمی یابم که جان از پیکرم می‌گسلد ... اگر از میان شما کسی می‌خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید . زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود.

از همه پارسیان و هم‌ پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند.

    

 

به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.


شنبه 7 مهر ماه سال 1386
سخنان بزرگان
از پیروزی تا سقوط فقط یک گام فاصله است . (ناپلئون بناپارد)

* بزرگترین مشکلات در جائی نهفته است که ما هرگز انتظارش را نداریم .(گوته)

* شکست باید انرژی خفته ما را بیدار کند .(رومن رولان )

* رنج بردن بیشتر از  مردن جراَت و جسارت میخواهد. (ناپلئون)

* شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد. (زرتشت)

* شوخی نابگاه همیشه به غم و اندوه مبدل میشود. (سروانتس)

* هیچ چیز از اشک زودتر خشک نمیشود. (؟)

* کاملترین نوع بی عدالتی آنست که عادل به نظر برسیم در حالیکه نیستیم . (افلاطون)

* اندیشه ها، رؤیا ها ، آهها ،آرزوها و اشکها از ملازمان جدائی ناپذیر عشق میباشند . (شکسپیر)

* عشق تنها مرضی است که بیمار از آن فرار نمیکند. (افلاطون)

* عشق حواس را از دیدن عیوب منع میکند.(ارسطو)

* خردمند آنچه را میداند نمیگوید و آنچه را که بگوید میداند.(ارسطو)

* من در زندگیم حتی یک روز کار نکرده ام ، آنچه انجام داده ام تفریح بوده است. (توماس ادیسون)

* هیچ کس آنقدر ابله نیست که برای هیچ نوع کاری لیاقت نداشته باشد. (ناپلئون)

* برای جلب علاقه باید اظهار علاقه مندی کرد. (دیل کارنگی)

* برای یک مرد هیچ شکنجه ای بالاتر از آن نیست که قابل ترحم باشد .(ناپلئون)

* تختخواب خطر ناکترین جای دنیاست چون صدی نود ، مردم در آن میمیرند.(مارک تواین)

* زندگان ، مردگان هستند که ایام مرخصیشان را در این دنیا میگذرانند.(موریس متر لینگ)

* ما در آن لحظه ای که تصمیم میگیریم که بمیریم بسیار توانا هستیم. (ناپلئون )

* من اشخاص زنده را آنهائی میدانم که مبارزه میکنند ، بی مبارزه زندگی مرگ است. ( ویکتور هوگو)

* هرج و مرجهای شدید همواره به استقرار حکومت دیکتاتوری منجر میگردد. ( ناپلئون بناپارد )

* مردان بزرگ هرگز تا ضرورتی در بین نباشد ، ظلم نمیکنند. (ناپلئون)

* اگر میخواهید اندازه تمدن و پیشرفت ملتی را بدانید ، به زنان آن ملت بنگرید. (ناپلئون )

* من به هیچ زنی بر نخورده ام که چیزی از بزرگی در او نباشد . (موریس مترلینگ)

* یک زن چیزی جز شوهر نمیخواهد ، ولی وقتی به او رسید همه چیز میخواهد . (شکسپیر)

* کم دانستن و پر گفتن مثل نداشتن و زیاد خرج کردن است . (ناپلئون )

* مگذار زبانت گلویت را قطع کند ! (مثل آمریکائی )

* در دنیا دو نیرو هست ، شمشیر و تدبیر؛ بیشتر اوقات شمشیر مغلوب تدبیر شده است. (افلاطون)

* مرد قوی دل ،آتیه را حقیر میشمارد. (ناپلئون)

* هر گاه بتوانم بعد از هر شکست بخندم شجاع خواهم بود . (ناپلئون )

* یک قهرمان گناهکار در مقابل یک ترسوی بی گناه به زانو در می آید . (مثل انگلیسی)

* زینت انسان سه چیز است : 1- علم 2- محبت 3- آزادی    (افلاطون)

* زود خوابیدن و زود بر خواستن ، مرد را سلامت، ثروتمند و عاقل میکند . (فرانکلین)

* سن و عادت و شغل و تجربه ، اخلاق بسیاری از مردم را اصلاح کرده است .(ناپلئون)

* آنانکه نمیتوانند خود را اداره کنند، ناچار به اطاعت از دیگرانند. (ویکتور هوگو)

* از کوچکی میل داشتم بزرگ باشم. (ویکتور هوگو)

* بهترین موقع برای تربیت اراده، ایام جوانی است. (لاک)

* خوشبخت کسانی هستند که با زحمات مختلف زندگی ، روبرو میشوند و بدبخت کسانیکه کوره راه باریکی بیش ندارند و آنرا هم قضا و قدر از دست ایشان میگیرد . (روزولت)

 

 


یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386
اهل کاشان.... نه اهل دانشگاهم

اهل   دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی   دارم

سر سوزن  شوقی

اوستادی  بهتر  از  شمر و یزید

دوستانی  همه  چون  من    مشروط

و کلاسی  که  همین  نزدیکیست

پشت  آن  دشت  فراخ!

اهل  دانشگاهم

پیشه ام گپ زدن است

گاهگاهی می نویسم تکلیف ، می سـپـارم به شما

تا به   یک  نمره ی  20   که  در  آن  زندانیـــست

دلتان  تازه  شود

چه خیالی  ،  چه خیالی...........می دانم

گپ   زدن   بیهوده     است

خوب    می دانم  ،  دانـشــم کم عــمــق است

 

اهل دانشگاهـم

قبله ام آمـوزش

جا نمازم  جــزوه

مـشـتـق از پـنـجره ها مـیگیرم

هـمه ذرات تـن من متـبـلور شــده    است

درسهایم را وقتی میخوانم  که خروس می کـشـد خمیازه

 

پدرم بـعـد 3 ترم

پدرم بعد 3 ترم مشروطی    پی در پی

اخراجی شد

پـدرم وقتی رفــت  پاســبا نهــا همه اسـتاد شدند

اوستاد از من پرســید  :

چـقـدر نمره زمن میخواهــی  ؟

مـن از او پـرسیدم  :

دل خـوش سـیری چـــند؟

پــدرم

درس آمار را از بر بود

و   کوئیز هم مــیداد

خط خوبی هـم داشت . . .

                              خوب یادم هــسـت

مدرســه ی ما هــشتم شــهـریور بـــود

درسها را آن روز حفظ می کردم  در  خواب

امتحان چیـزی بــود

مثل آب خوردن

خــوب یادم هست

درس بی کرنش میخوانــدم

نمـره بی خواهش می آوردم

تا معلم پارازیت می انداخت

و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت . . . همه غش می  کردند-

درس خواندن آنــروز مثل یـک بازی بود . . . . . . .

کم کمک  دور شـدم از آنجا

عاقبت رفتم در  دانشگـــاه

به محیط خشن آموزش

من به دانشکده ی فنی سـرایت کـردم .

رفتم از پله ی     شیمی      بالا

تا ته ماشین 3

تا هوای خنک تا سیســا ت

احتمالات خواندم

بارها افتادم

رفــتم  ،  رفتم....... تــا حــذف ........

چیزها دیدم در دانشگـاه

من  گـدائی   دیدم   در  آخر  ترم  ،

در بــرد مـیگشت

یک نمره  قبولی میخواست  !

اوستاد مـیـدیـدم    ،  نمره اش میکرد حـراج

اتوبوسی دیدم   ،  یک صندلی خـــالی داشت

من کسی را دیدم

کز دیدن  یک   نمره ی  10

دم   دانشکده   پشتــک   میزد

پسری را دیدم بررسی 1 میخواند و به رمضانی بد و بیراه می گفت

دختری  را  دیدم که  به استاد   بیات     آه   و نفرین میکرد

نشئه ای   را  دیدم     عاشق مغـناطیس

شاعری را دیدم

هنگام خواب به بشر می گفت سبو !!

و اسید  نیتریک  را  جای    می    مینوشید!

 

اتوبوسی دیدم پر ز دانشجوی سنگین میرفت

اتوبوسی دیدم ،    کسی از پنجره ی  در می گفت :" کــمـــــــــــــــک!"

پله هائی   که   به   دیفرانسیل    گل میرفت

پله هائی که به سر بطری غم می پیوست

پله هائی  که  به  قا نون کولن

پله هائی    با    نابودی    عشق

پله هائی   که  به   تالار  بزرگی  میرفت

همه جــــــــــــــــــــــــــا را دیدم.


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
من یکی  از هزاران  هستم
شناسنامه کامل من...
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
بازدیدکنندگان هفته : 9764
by mosayeb20.blogsky.com

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

تصویر منتخب در ایراپیک تصویر اتفاقی در ایراپیک