بهترین وبلاگ ایرونی
بارون
  بارون
شنبه 26 آبان ماه سال 1386
اینم شعر تصور کن

تصور کن اگه حتا تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی
تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت
ارزش نیست
جواب هم صدایی ها،
پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره،
نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو،
روی مین جا نمی ذاره

همه آزاد آزادن، همه بیدرد بیدردن
تو روزنامه نمی خونی نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصورکن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتا تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلوت پر می شه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست برابر با همند مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم
بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی، بشی تعبیر این رویا


دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386
چرا ما کتاب نمیخوانیم

چرا ما کتاب نمی خوانیم                                             

أ‌-      کتاب خواندن باعث ضعف چشم می شود و از آنرو که صدمه زدن به خود صحیح نیست ما کتاب نمیخوانیم

۲-اصولا ما ایرانیها به طور مادر زاد همه چیز را میدانیم و در همه امور متخصصیم پس نیازی به خواندن کتاب نداریم

۳-ما طرفدار محیط زیست هستیم و ازآنجا که برای تهیه کاغذ و کتاب درختان زیادی قطع می شود ما با نخواندن کتاب اعتراض خود را اعلام می کنیم

۴- اصولا بسیاری از نویسندگان گمراهند در نتیجه با خواندن کتاب آنها ما هم گمراه می شویم

۵- خواندن کتاب وقت زیادی از ما می گیرد حیف نیست وقتی را که می شود صرف کار و کاسبی کرد صرف خواندن کنیم

۶-بسیاری که به کتاب خواندن علاقمند شدند کله اشان بوی قرمه سبزی گرفت ما چون اصولا از قرمه سبزی بدمان می آید از کتاب هم بدمان می آید

۷- کتاب به ما می گوید تو این دنیا چه خبره درحالیکه هر چی ندانی چه خبره یا چه خبر بوده بهتر است

۸-حیف نیست مغازه ای را که می شود قصابی یا بقالی کرد و شکم بندگان خدا را سیر نمود تبدیل به کتاب فروشی کنیم

۹-بشوی اوراق اگر همدرس مایی       که درس عشق در دفتر نباشد

۱۰-کتاب کیلویی چند برو فکر نان کن که خربزه

 


سه شنبه 8 آبان ماه سال 1386
کاش

کاش هرگز به دنیا نیامده بودم.

و حال که آمده ام کاش زود تر مرگم فرا می رسید

اخر چگونه می توان در این دنیا زندگی کرد ؟؟؟

دنیایی که آدمها در ان روزی چند بار عاشق می شوند

دنیا یی که در آن عشق را تنها در ویترین کتابفروشی ها میتوان یافت .

دنیا یی که در آن محبت و صداقت مرده و جای انها را بی وفایی و دروغ گرفته

دنیا یی که در آن دروغ عادت... بی وفایی قانون..... و دل شکستن سنت است

دنیایی که در آن عشق را باید به بها خرید


جمعه 4 آبان ماه سال 1386
مرگ۲

                          تابلوی مرگ سقراط  اثر ژاک لویی داوید

 

 

 

تصورکنیدکه شصت ویاهفتادسالتان است ودرغروبی پاییزی بالای پشت بام خانه تان نشسته اید وبه گذشته هافکر میکنید احساس میکنید به پایان زندگی رسیده اید بازی تمام است پایان غمها ،شادیها دعواها جاه طلبیها ، حسدها،.....لازمست که گاهی به آن لخظه فکرکنیم . لحظه ای که مرگ نزدیکست  شاید به این فکر کنیم که کاش فرصت بیشتری میداشتیم و شاید زمان به عقب باز میگشت و شاید برعکس،شاید بگوییم که دیگر از این بازی خسته شده ام چه خوب شد که به پایان این سفر رسیدیم . مهم اینست که فلسفه ما در طول زندگی چه بوده . اگردر طول زندگی به آب و آتش زده باشیم ،مال و اموال بسیار جمع کرده باشیم صدجورکلاه بر سر این و آن گذاشته باشیم حالا که باید دست خالی برویم برایمان غم انگیز است و اگر برعکس به انتظار ش بوده باشیم و در مرگ آگاهی به سر برده باشیم اضطرابی نداریم یا حداقل اضطرابمان کمترست . میگوئیم مرگ نزدیکست خب بهتر     


چهارشنبه 2 آبان ماه سال 1386
بمیرید

بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید . همه روح پذیرید
بمیرید . بمیرید . وز این مرگ مترسید
کز این خاک برآیید . سماوات بگیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید ، همه شاه و امیرید.
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید . همه روح پذیرید
بمیرید...
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست باید نزدیکتر دانی

 

             

بمیرید...
بمیرید . بمیرید . وز این ابر برآیید
چو زین ابر برآیید . همه بدر منیرید
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید . همه روح پذیرید
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
بمیرید . بمیرید . در این عشق بمیرید
بمیرید...


سه شنبه 1 آبان ماه سال 1386
مرگ

زندگی را اگر نیک بنگریم یعنی نمردن . زیست ما معنی مترادفش میشود فرار از مرگ ما کار میکنیم غذا می خوریم میدویم و خود را به آب و آتش میزنیم که نمیریم اما هر چه بیشتر تلاش میکنیم بیشتر    به مر گ نزدیک می شویم شاید بهتر آن بود که از سرنوشتمان یعنی مرگ آگاه نبودیم . ارسطو در تعریف انسان گفت که انسان حیوان ناطق است یعنی تفاوت انسان را با موجودات دیگر در ناطق بودن او دانست اما مارتین هایدگر تعاریف جدیدی از انسان به دست داد از جمله اینکه انسان را موجود مرگ آگاه معرفی کرد انسانست که از تقدیز خود یعنی مرگ آگاه است و همینست که اورا مضطرب میکند میل به جاودانگی را در او بیدار میکند در حالی که باهمه این اوصاف جاودانگی او دراین دنیا خیالی بیش نیست

دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد        پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

حال بیایید فکر کنیم که اگر مرگ آگاه نبودیم چه میشد اگر در این دنیا جاودان بودیم چگونه میزیستیم ؟همیشه در ذهنم بود که داستانی درباره انسانهایی بنویسم که نامیرا هستند . قطعا زندگیشان متفاوت بود . پس مناسبات این جهانی ما با آگاهی از مرگ چیده شده است

                                                                                                     ادامه دارد


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
من یکی  از هزاران  هستم
شناسنامه کامل من...
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
بازدیدکنندگان هفته : 9759
by mosayeb20.blogsky.com

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

تصویر منتخب در ایراپیک تصویر اتفاقی در ایراپیک