اهل کاشان.... نه اهل دانشگاهم

اهل   دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی   دارم

سر سوزن  شوقی

اوستادی  بهتر  از  شمر و یزید

دوستانی  همه  چون  من    مشروط

و کلاسی  که  همین  نزدیکیست

پشت  آن  دشت  فراخ!

اهل  دانشگاهم

پیشه ام گپ زدن است

گاهگاهی می نویسم تکلیف ، می سـپـارم به شما

تا به   یک  نمره ی  20   که  در  آن  زندانیـــست

دلتان  تازه  شود

چه خیالی  ،  چه خیالی...........می دانم

گپ   زدن   بیهوده     است

خوب    می دانم  ،  دانـشــم کم عــمــق است

 

اهل دانشگاهـم

قبله ام آمـوزش

جا نمازم  جــزوه

مـشـتـق از پـنـجره ها مـیگیرم

هـمه ذرات تـن من متـبـلور شــده    است

درسهایم را وقتی میخوانم  که خروس می کـشـد خمیازه

 

پدرم بـعـد 3 ترم

پدرم بعد 3 ترم مشروطی    پی در پی

اخراجی شد

پـدرم وقتی رفــت  پاســبا نهــا همه اسـتاد شدند

اوستاد از من پرســید  :

چـقـدر نمره زمن میخواهــی  ؟

مـن از او پـرسیدم  :

دل خـوش سـیری چـــند؟

پــدرم

درس آمار را از بر بود

و   کوئیز هم مــیداد

خط خوبی هـم داشت . . .

                              خوب یادم هــسـت

مدرســه ی ما هــشتم شــهـریور بـــود

درسها را آن روز حفظ می کردم  در  خواب

امتحان چیـزی بــود

مثل آب خوردن

خــوب یادم هست

درس بی کرنش میخوانــدم

نمـره بی خواهش می آوردم

تا معلم پارازیت می انداخت

و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت . . . همه غش می  کردند-

درس خواندن آنــروز مثل یـک بازی بود . . . . . . .

کم کمک  دور شـدم از آنجا

عاقبت رفتم در  دانشگـــاه

به محیط خشن آموزش

من به دانشکده ی فنی سـرایت کـردم .

رفتم از پله ی     شیمی      بالا

تا ته ماشین 3

تا هوای خنک تا سیســا ت

احتمالات خواندم

بارها افتادم

رفــتم  ،  رفتم....... تــا حــذف ........

چیزها دیدم در دانشگـاه

من  گـدائی   دیدم   در  آخر  ترم  ،

در بــرد مـیگشت

یک نمره  قبولی میخواست  !

اوستاد مـیـدیـدم    ،  نمره اش میکرد حـراج

اتوبوسی دیدم   ،  یک صندلی خـــالی داشت

من کسی را دیدم

کز دیدن  یک   نمره ی  10

دم   دانشکده   پشتــک   میزد

پسری را دیدم بررسی 1 میخواند و به رمضانی بد و بیراه می گفت

دختری  را  دیدم که  به استاد   بیات     آه   و نفرین میکرد

نشئه ای   را  دیدم     عاشق مغـناطیس

شاعری را دیدم

هنگام خواب به بشر می گفت سبو !!

و اسید  نیتریک  را  جای    می    مینوشید!

 

اتوبوسی دیدم پر ز دانشجوی سنگین میرفت

اتوبوسی دیدم ،    کسی از پنجره ی  در می گفت :" کــمـــــــــــــــک!"

پله هائی   که   به   دیفرانسیل    گل میرفت

پله هائی که به سر بطری غم می پیوست

پله هائی  که  به  قا نون کولن

پله هائی    با    نابودی    عشق

پله هائی   که  به   تالار  بزرگی  میرفت

همه جــــــــــــــــــــــــــا را دیدم.